این یک مکالمه ضبط شده بین یک تهیه کننده ناشناس و نویسنده فیلم است. تهیه کننده (Mr.P): بنابراین من داستانی می خواهم که قلب مردم را تکان دهد. آیا می توانید به نحوی آن را انجام دهید؟ مرد فیلمنامه نویس (SW): اما من روانشناسی یا احساسات انسان را درک نمی کنم. فکر نمی کنم بتوانم عقل سلیم را درک کنم. Mr.P: پس چطور؟ ما از شر همه اینها خلاص می شویم. SW: آقای عالی، داستانی درباره یک فرشته کوچک که تقریباً در تمام مدت اجرا مورد آزار قرار گرفته است، چطور؟
SW: اما با این داستان، می توانیم یک پایان خوش اجباری داشته باشیم. من فکر می کنم بینندگان آن را دوست خواهند داشت. علاوه بر این، من کاملاً احساس تنبلی می کنم.
آقای پی: من علاقه مندم. پس چه کسی در آن خواهد بود؟
SW: مهم نیست قربان. ما دختر بچه ای را به خوبی فرشته با نفرت انگیزترین احمق ها و قلدرهایی که در تاریخ سینما پیدا می کنیم قرار خواهیم داد.
آقای پی: اما این عذاب آور نیست؟ آنهایی که قلدر نیستند چطور؟
SW: یادت هست آقا؟ پایان خوش؟ آن دیگران واقعاً مهم نیستند زیرا نیمی از اوقات گریه می کنند. مگه دخترا اون روزا اینطوری نیستن؟
آقای پی: اوه درسته. بد من فراموش کردم
SW: باشه قربان. بنابراین فکر می کنم همین است. شما چی فکر میکنید؟
آقای پ: همین. پس ما قرار است داستانی در مورد دختر بچه ای داشته باشیم که به دست سرنوشت بیمار شد (ملودرام) که تقریباً همیشه مورد آزار و اذیت قرار می گرفت و به نوعی پایان خوش اجباری داشت؟ بدون اینکه هرگز برای آن بجنگیم؟
SW: بله قربان.
آقای پی: فکر میکنم ما در ساخت Screen Writer-san به یک شاهکار دست یافتیم. آن را بپیچید، بپیچید. ما قرار است مقداری پول شیرین به دست آوریم.
از همه شوخی ها که بگذریم، متوجه شدم شاهزاده سارا یکی از ضعیف ترین تئاترهای شاهکار جهانی است. من او را دوست دارم، صادقانه بگویم، سارا فوق العاده مهربان است، من دوست دارم با تمام وجود از او محافظت کنم. اما من نمی توانم آن سبک نوشتن را ببخشم، زیرا قبل از تماشای این مطلب به شما هشدار داده بودم.